Upgrade to Chess.com Premium!

...و زخم های من همه از عشق است

 


ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

...... 

 

در آستانه فصلی سرد


در محفل عزای آینه ها


و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ


و این غروب بارور شده از دانش سکوت


چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .


چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

 

 

  


 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را


با خود به قصر قصه ها بردند


و اکنون دیگر


دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست


و گیسوان کودکیش را


در آبهای جاری خواهد ریخت


و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است


در زیر پالگد خواهد کرد؟

  

 

 

........

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها


نمایان شدند


انگار از خطوط سبز تخیل بودند


آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند


انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت


چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

  

 

 

در کوچه ها باد میامد


این ابتدای ویرانیست آن روز هم که د ست های تو ویران شد


باد میآمد


ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز


وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد


دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه

آورد ؟


ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه


خورشید بر تباهی اجاد ما قضاوت خواهد کرد.

 

 

 

 

 ........ 

 

 

 

من سردم است .....


من عریانم ، عریانم ، عریانم


مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم


و زخم های من همه از عشق است



از عشق ، عشق ، عشق .


من این جزیره ی  سرگردان را


از انقلاب اقیانوس


و انفجار کوه گذر داده ام


و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود


 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 


  

 

سلام ای شب معصوم !


 سلام ای شبی که چشم های  گرگ های بیابان را  


به حفره های استخوانی ایمان  و اعتماد بدل میکنی


ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها


ارواح مهربان تبرها را میبویند


من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم


و این جهان به لانه ی ماران مانند است


و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست


که همچنان که ترا میبوسند


در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

 

 

 


 

 

 

چرا نگاه نکردم ؟

ا.........


 

 من از کجا میآیم ؟


من از کجا میآیم ؟


که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟


هنوز خاک مزارش تازه ست


مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم......

 

  

 

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار


چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی


چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی


و چلچراغها را


از ساق های سیمی میچیدی


و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی


تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

 

 


فروغ فرخزاد

 

Post your reply: