FIDE Grand Prix Highlights with IM Rensch & GM Krush is LIVE on ChessTV! Open to ALL MEMBERS! Click here to watch!
Upgrade to Chess.com Premium!

داستان های کوتاه و جالب

 داستان اوّل

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند!  همه زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد افکارشان را از نگاهشان خواند: نگاه کنید، این دو عمری در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند! پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت ،غذا سفارش داد پولش را پرداخت و با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد! پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید! همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم !!!
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند !
بار دیگر جوان به طرف میز رفت و خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد : ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم !!!
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟!
پیرزن جواب داد: بفرمایید. 
-چرا شما چیزی نمی خورید؟ مگر نگفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟!
پیرزن جواب داد : منتظر دندانهــــــا!!!!!!! 

 
داستان دوم
نیمه شب شبی، شخصی داشت با ماشینش از سرکار به خانه برمیگشت که چشمش به یک مرد افتاد که گویا منتظر تاکسی بود.
او هم با خود فکرکرد:« بنده خدا در این شب سرد حتماً منتظر تاکسی است. فکر نکنم که تو این وقت شب تاکسی گیرش بیاید بگذار سوارش کنم تا بلکه کار خیری انجام داده باشم.» پس ماشین را کنار وی نگه داشت و در حالیکه داشت شیشه پنجره را باز میکرد گفت :« داداش، کجا میری تا برسونمت؟!!» جواب داد:«  نزدیکای دربند» خلاصه سوار ماشین شد و روی صندلی جلوی ماشین نشست.
 بعد از مدتی سکوت، مرد مسافر گفت:« منو نمیشناسی؟»
-نخیر بجا نمیارم!!
او پس از مدتی  دوباره پرسید:« آقا منو نمیشناسی؟
- نه والا
آنها به راهشان ادامه دادند تا اینکه مرد راننده  چشمش به یک زن افتاد و با خود گفت:« بهتره که این رو هم سوار کنم فکر نکنم او هم تاکسی گیرش بیاید»
او را هم سوار کرد و او نیز روی صندلی پشتی نشست.
پس از چند دقیقه مرد مسافر برای بار سوم پرسید:« واقعاً منو نمیشناسی؟!!!»
راننده گفت:« یه بار که گفتم بنده شما رو نمیشناسم. حالا شما هی بپرس!»
مرد مسافر چند دقیقه توی چشمای راننده نگاه کرد و خیلی یواش گفت:« من عزراییلم!!!!!!!!!!!!!!!»
راننده هم که نیشخندی زد و گفت:« هه!! چقدر جالب اونوقت شما اومدی جون منو بگیری اره؟!!!!»
زن مسافر که عقب نشسته بود با تعجب پرسید:« آقا ببخشید شما دارید با کی حرف میزنید؟!»
مرد از شنیدن این حرف بسیار وحشت زده شد و ترس وجودش را فرا گرفت. پایش را روی ترمز گذاشت و از ماشین پیاده شد و بسرعت از آنجا دور شد.
و زن و مرد مسافر با هم ماشین را دزدیدند!!!!!!
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Post your reply: