x
Chess - Play & Learn

Chess.com

FREE - In Google Play

FREE - in Win Phone Store

VIEW

داستان واقعی

SaEED_HM
Dec 31, 2013, 12:53 PM 3

امروز دنبال کارهای شرکت و چک های آخر ماه بودم
یه مرد با کلی فرفره اومد داخل
پاهاش خیلی شل بود و غیر عادی راه می رفت
یه نگاه بهم کرد و گفت آقا فرفره میخوای؟
منم که اعصاب نداشتم گفتم:نه جانم برو خدا روزیتو یه جای دیگه بده
یه نگاه بهم کرد و گفت:مواظب خودت باش جوان یه روز منم مثل تو کسی بودم
صداش کردم بیاد داخل و گفتم دونه ای چنده؟
گفت 1000 تومان
منم 1000 تومان بهش دادم و گفتم فرفره نمیخوام
اشک توی چشماش جمع شد و با بغض گفت:
من گدا نیستم..خدا منو زمین زد و الان هردوپام مصنوعی هست و مهره های پشتم همه داغون شدن
بیا این فرفره رو همینجوری بهت میدم تا همیشه منو یادت باشه
زندگی مثل همین فرفره هست
برای پیشرفت دلتو به آدمهایی خوش میکنی که حرفشون باد هواست
و یه روز پشتتو خالی میکنن و میشی یکی مثل من
جوان منم زن و بچه دارم.الان حتی روم نمیشه برم مدرسه دخترم
میترسم بچه ها بگن این عمو فرفره هست و دخترمو مسخره کنن
آخه یه بار اینجوری شد و دخترم خیلی گریه کرد
الانم یه سوال ازت می پرسم:آیا من گدام؟؟

داشتم خفه میشدم
هیچی نگفتم بغلش کردم و چندتا فرفره ازش خریدم 

Online Now