داستان جالب سنجاب کوچولو

Free-iran
Free-iran
Jul 31, 2012, 11:00 AM |
0

نزدیکای غروب بود. باد خنکی به درختهای پارک می خورد و اونا رو به همنوازی با خودش این طرف و آن طرف می کشید. انگار داشتند با آهنگش می رقصیدند. در گوشه ای خلوت از پارک نشسته بودم در افکارم غوطه ور بودم که صدای ضعیفی رشته ی افکارم را پاره کرد وقتی سرم را چرخاندم روبروم بچه ی کم سن و سالی را دیدم. با چشمای درشت , لبهای شکری و دستای پینه بسته ی که معلوم بود از فقر و شدت کار زیاد به این روز افتاده. با لباسهای کهنه و پاره پاره که چیز زیادی ازش با قی نمونده بود.
تو چشماش زل زدم خیلی آروم و بی رمق با همون صدای ضعیف گفت : آقا آدامس می خواهید من که هنوز نگاهم به قد و قواره کوچکش بود دوباره بهم گفت:
_آقا تورو به خدا تو رو به خدا یه آدامس بخرید ,آقا آدامس آدامس ...
_ می خرم ولی باید اینجا بشینی
_باشه آقا منم خیلی خستم چند دقیقه اینجا میشینم
نمی دونم چرا بهش گفتم پیشم بشینه. من که خودم وضعیت روحی مناسبی نداشتم و با اکثر اطرافیانم قطع رابطه کرده بودم.و حوصله هیچ کس نداشتم. از یه بچه می خواستم پیشم بشینه. شاید به حرف زدن باهاش احتیاج داشتم. حس می کرم که یه تکه از خودم ! با زحمت زیادی روی صندلی , کنارم نشست. صندلی فلزی که رنگ و رو رفته بود و چهره ای سرد و خشن داشت. مثل خیلی چیزا وخیلی از آدمهایی که هر روز از صبح تا شب می دیدم. اونقدر پاهاش نحیف و لاغر بود که به زمین نمی رسید , داشت با پاهاش بازی می کرد و آدامسها را نگاه می کرد. انگار داره با آدامسهاش حرف می زنه , مثل اینکه آدامسا بهش گفتند که بگه:
_آقا آدامسا رو نمی خری ؟ تو رو به خدا تورو به خدا از صبح تا حالا فقط چند تا آدامس فروختم.
آقا تورو به خدا خواهرم مریضه. باید پول جور کنم.
دلم آتش گرفت. خواستم تمام آدامسهاش رو بخرم. ولی دیدم پول ندارم که همشو بخرم , بعدشم مگه اون آدامسها چه قدر ارزش داشت چه کمکی می تونست به حالش بکنه. تو این فکرا بودم که بهم گفت:
خواهر کوچیکم رویا چند روز خیلی مریضه پول نداشتیم ببریمش دکتر. دختر همسایه مون یه مدت منشی دکتر بود , اسم این داروهارو برام نوشته که از داروخانه بگیرم(با اشاره به یک تکه کاغذکوچک که از جیبش در آورد). کاغذ به هم نشون داد و گفت:
_آقا اگه خواهرم اینارو بخور حالش خوب می شه؟
_آره حتما" خوب می شه (از داروهای تو کاغذ فهمیدم خواهرش سرما خورده وبدنش عفونت کرده)
سرش را پایین انداخت حس می کردم داره زیر بار غصه اینکه نمی تونه خواهرش را دکتر ببره عذاب می کشه و ناراحته , خواستم از ناراحتی درش بیارم پرسیدم اسمت چیه؟
_اسمم؟
تبسم کودکانه ای کرد و گفت:
_می دونی آقا بچه ها چی صدام می زنند؟
_با نگاه کنجکاوانه , بهش گفتم نه!
_بچه ها بهم می گن سنجاب
یه دفعه زد زیر خنده , خنده ای از ته دل. با اون صدای لرزانش گفت :
_ رویا بلد نیست بگه سنجاب می گه سنباب. هردومون زدیم زیر خنده , اونقدر خندیدم که آب از چشامون اومد. مدتها بود خندیدن یادم رفته بود ! آدمهایی که از اونجا رد می شدند مثل دیونه ها بهم نگاه می کردند. انگار اصلا" سنجاب کوچولویی اونجا نبود. کسی اونو نمی دید!!!
چه قدر هم این اسم بهش می اومد. با اون اندام ترکه ای و کوچولوش و شیطنتهای بچه گانش و اون دوتا دندون کرم خوردش, که وقتی می خندید از بقیه دندوناش جلوتر بود انگار که اونا هم تاب موندن نداشتند. ولی سنجاب کوچولو باز هم چهرش افسرده شد خیلی غمگین و دلشکسته بود. ازش پرسیدم چند سالته؟
_6 سال نه آقا شاید 7 سال , نمی دونم ولی مادرم می گه باید الان مدرسه بودی.
_ آقا آدامس نمی خری؟
منم چند تا آدامس خریدم ولی آدامسهارو دادم به خودش. اول قبول نکرد ولی اصرا کردم گفتم می خوام این پول رو بدی به داروهای رویا. اونم قبول کرد.
_ممنون آقا , من رویا رو خیلی دوست دارم آخه اون هنوز4 سالشه.اونم خیلی من دوست داره. آقا یعنی خوب می شه ؟آقا یعنی بازم بهم می گه داداش سنباب؟
_آره سنجاب کوچولوحتما" خوب می شه. به خاطر تو هم که شده خوب می شه خنده ی کرد و صورتس گل انداخت.
_.آقا خیلی دلم می خواست منم می تونستم مدرسه برم , درس بخونم , یه جفت کفش کتونی سفید داشتم, شلوار جین می پوشیدم, ازین تی شرت جدیدا که مد یکی داشتم.
دلم می خواست یه عالمه کاغذ سفید داشتم با یه جعبه مداد رنگی بزرگ که همه ی رنگای قشنگ دنیا رو داشته باشه ولی رنگای سیاهشودورمی انداختم , آخه من از سیاهی می ترسم. منو یاد... می اندازه. ویه پاک کن که همه ی فقر و بدبختیها رو باهاش پاک می کردم.. روی یه کاغذ سفید بزرگ یه نقاشی می کشیدم که توش همه ی رنگای قشنگ باشه. اول از همه یه خورشید بزرگ و نورانی اون بالا می کشیدم که همه جارو گرم و روشن کنه. بعدش یه عالمه گل می کشیدم گلای زیبا زرد, , قرمز, آبی...
برای تموم بچه های دنیا لباسای قشنگ و رنگا رنگ می کشیدم که دیگه بچه ایی بی لباس نمونه. برای همشون خونه می کشیدم خونه های قشنگ که پنجره هاش به سمت آفتاب باشه. که دیگه بچه ایی سردش نشه, شبا بی سر پناه نباشه. تو نقاشی من هیچ بچه ایی کار نمی کنه , همشون شادند تو مدرسه اند پیش پدر مادراشونند. اگرم مریض بشن زود میرن دکتر کسی ازشون پول نمی خواد. تو نقاشی من همه...
سنجاب کوچولوهی گفت و گفت از نقاشی قشنگش.
تو فکر فرو رفتم. به یاد تیتر روزنامه ها افتادم. که جارو جنجال زیادی به پا کرده بودند وتیتر همشون تقریبا" یکی بود: بیجه جنایتکار مخوف اعدام شد! شاید بیجه هم یک روز سنجاب کوچولویی بوده مهربون و خوش زبون. که اونم آدامس می فروخته شایدم گل می فروخته شایدم اونم به خاطر خواهرش کار می کرده شاید اونم نقاشی میکشیده نقاشیهای...
_آقا ایکبری یعنی چی؟
_ایکبری؟معنی خوبی نداره واسه چی می پرسی؟
_آخه دیروزظهر خیلی گرم بود هوس بستنی خنک کرده بود. رفتم بستنی بخورم ولی صاحب مغازه نذاشت برم تو. بهش گفتم پول دارم گدا نیستم. با اون شکمه گندش که مثل یه توپ بزرگ بود و اون سبیلای ترسناکش که یه دستش همش بهش بود. بر گشت بهم گفت :برو بیرون ایکبری جای تو اینجا نیست !
_آقا ایکبری یعنی چی؟
از خودم خجالت کشیدم بغض گلوم گرفت. احساس خفگی می کردم. سنگینی و غم تحقیر شدنش با تمام وجودم حس می کردم انگار که خودم باشم.
خیلی دلم می خواست بدونم کجا زندگی می کنه.خونه داره یا نه؟
_سنجاب کوچولو خونتون کجاست؟
_خونمون آقا خونمون اون پایین پایناست. خیلی پایین همونجا که خونه ها خیلی کوچیکه , سقفای کوتاه داره , سقفهاش با حلب روغن گرفتن کوچه های باریک داره پنجره های چوبی داره اونجا که...
_آقا پدرم خودش خونمون ساخت منم کمکش کردم.
صورتش, وارفت غم عجیبی وجودشو پر کرد کاملا" حس می کردم.
_سنجاب کوچولو پدرت کجاست؟
_پدرم
یه دفعه اشکاش سرازیر شد
_آقا می گن معتاد گرفتنش . نمی دونم کجاست. دلم براش خیلی تنگ شده. آخه من و رویا رو خیلی دوست داشت. رویا خیلی بهونشو می گیره. همش گریه می کنه میگه منو ببرید پیش بابام. مادرم مجبور اونو با خودش ببر سر کار.
_کار؟
_آره آقا مادرم تو خونه ی پولدارها کلفتی می کنه.
برای یه لحظه از خودم بی خود شدم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. قطره قطره از رو گونه هام غلطیدند پایین.
_آقا پلیسا خیلی بدند. من ازشون بدم میاد اگه اونا پدرم نمی گرفتند مادرم مجبور نبود بره رخت بشوره. پلیسا پدرم خیلی زدند. رفتم نزارم بزننش منم زدند. اونا خیلی بدند. مادرم همش گریه و زاری می کرد التماسشون می کرد . به پاشون افتاد بود اما اونا بردنش. من و رویا همش گریه می کردیم. رویا از ترس خودش خیس کرده بود. آقا خیلی دلم براش تنگ شده کاش الان اینجا بود.
اشکاشو با دستام پاک کردم. بغلش کردم حس عجیبی تمام وجودم رافرا گرفت. سنجاب کوچولو تو آغوشم خیلی معصوم و پاک بود.انگار که یکی شده بودیم.
برام از خاطرات خودش با رویا و پدرش گفت اونقدر که نفهمیدیم چه طور هوا تاریک شد.
سنجاب کوچولو جستی زد پایین. روبروم وایساد و گفت:
_. راستی اسمتون چیه ؟
_ اسمم. اسمم انسان. انسان
_سنجاب کوچولو لبخندی زد و گفت: چه اسم قشنگی کاش همه دنیا اسمشون انسان بود. به رویا می گم با یه انسان دوست شدم. می دونم خوشحال میشه. نمی تونستم حرف بزنم خشکم زده بود.
. سنجاب کوچولو در هیاهوی شلوغی پارک نا پدید شد.
هوا تاریک شده بود. باد خنکی می آمد. روی صندلی پارک دیگه کسی نبود.