x
Chess - Play & Learn

Chess.com

FREE - In Google Play

FREE - in Win Phone Store

VIEW
آن شه شطرنج ‌كه دل را مات كرد

آن شه شطرنج ‌كه دل را مات كرد

Kiarash_tab
Dec 29, 2015, 7:30 AM 2

آن شه شطرنج ‌كه دل را مات كرد

براي لحظه‌اي به بيست ‌و پنج سال پيش برگشت . غروب سرد و دلگيري كه مادرش او را براي بازديد از نمايشگاهي درباره شطرنج برده بود . از ميان مجسمه‌هاي شطرنج‌بازان بزرگ ، پوسترها ، عكس‌ها و نوشته‌ها ، يك طرح ساده بيش‌ از همه نظرش را جلب كرده بود : يك مهندس مجارستاني در حدود دويست سال پيش دستگاهي به نام تروك را براي ماريا ترزا ملكه اتريش ساخته بود كه با او شطرنج بازي مي‌كرد . اما در اصل يك استاد شطرنج در محفظه زيرين اين دستگاه نشسته بود و حركات  بازي را انجام مي‌داد !

 

نكته‌اي كه براي كاسپارف بسيار جوان جالب بود و بسياري از مواقع از به يادآوري آن به خنده مي‌افتاد ، اين بود كه اگر ملكه متوجه حقه دستگاه مي‌شد ، حتماً موقعي كه در بازي در موقعيت بدي قرار مي‌گرفت ، يك تيپا حواله استاد بيچاره نهان در دستگاه مي‌كرد و بيچاره استاد ، هر وقت حركت خوبي را انجام مي‌داد ، در حالي كه لبخندي بر لبانش مي‌نشست ، خودش را طوري جمع جور مي‌كرد كه از  تيپاي ملكه در امان باشد !

 

نوبت حركت او بود . دوربين‌هاي زيادي در اطراف ، مسابقه او و ديپ‌بلو را براي پخش در سراسر جهان ضبط مي‌كردند . پيش از اين بيست و چهار بار با كارپف رقيب ديرينه‌اش بازي كرده بود . طريقه فكري و سبك بازي او را مي‌دانست . تمامي بازي‌هاي او را ده‌ها بار بازبيني و تحليل كرده بود . اما از ديپ‌بلو ، اين غول فلزي - سيليكوني چيز چنداني نمي‌دانست . مي‌دانست كه متخصصان آي‌بي‌ام از سوابق بازي‌هاي اين ابَر رايانه ، همچون اسناد بسيار محرمانه نظامي مراقبت مي‌كنند .

 

زمان گذشت . همه منتظر حركت او بودند . سعي كرد حواسش را متمركز كند . اما دانستن اين‌كه ميليون‌ها نفر همين حالا در پاي تلويزيون‌ها و كامپيوتر‌هايشان منتظر حركت او هستند ، اندكي تمركزش را بر هم زد . مي‌دانست كه خيلي‌ها منتطر يك حركت ناپخته از او هستند تا با تيتر درشت اعلام كنند كه انسان به ماشين باخت !

سال‌ها بود كه نباخته بود . در واقع از بيست‌ودوسالگي قهرمان جهان بود و اين قهرماني را اغلب كارپف به او هديه كرده بود . براي يك لحظه آرزو كرد كاش حالا هم كارپف در برابرش نشسته بود . نه براي اين كه باز هم از او ببرد . براي اين‌كه بتواند بازتاب حركت بعدي خود را در چهره و حركات او بخواند . اما ...

 

مي‌دانست كه در برابر سرعت سرسام‌آور محاسبات ديپ‌بلو حرفي براي گفتن ندارد . اما يك سال پيش كه بازي را از اين ماشين برده بود هم ، سرعت آن قابل مقايسه با سرعت انسان نبود : ارزيابي يكصد ميليون وضعيت در يك ثانيه !

در فاصله اين يك سال يكصد ميليون ديگر به آن اضافه شده بود ! در هر صورت براي او چه فرقي مي‌كرد ؟ يكصد ميليون يا دويست ميليون ؟ او فقط به استعداد و خلاقيت انساني خود اميد داشت . اما آيا استعداد و توانايي انسان هم مانند ماشين هميشه يكسان و آماده به كار است ؟

 

اين چيزي بود كه ذهنش را مشغول كرده بود و اين كه آيا اساساً انسان هميشه مي‌خواهد از همه استعدادهايش بهره گيرد . به ياد جمله‌اي افتاد كه سال‌ها پيش در رماني خوانده بود :

آهو نه تنها بايد مواظب دام باشد ، بلكه بايد مراقب وسوسه‌هايي در درونش باشد كه او را به طرف دام مي‌كشاند !

و او شايد بيش از هر كس مفهوم اين وسوسه‌ها را مي‌دانست . بيش از پانزده سال بر بام شطرنج جهان ايستاده بود . شادترين روز زندگي او ، روزي بود كه در 1984 براي اولين بار در برابر كارپف پيروز شد و قهرماني جهان را به دست آورد . از آن پس تنها ، پيروزي را تكرار كرده بود ، اما از آن شادي اوليه ديگر خبري نبود . وسوسه آمده بود ؛ حلقه‌هاي تودرتوي دام  پهن شده بود !

 

سرانجام حركتش را انجام داد ... تنها ثانيه‌اي كافي بود دريابد كه اگر حالا كارپف در برابرش نشسته بود لبخندي از سر شادي بر لبانش مي‌نشست و با لذت خودش را در صندلي جابه‌جا مي‌كرد . آري خودش پيش از هر كس دريافته بود كه حركتش ناپخته بود !

 

ديپ‌بلو  اما ، خاطره‌اي نداشت . نه مادري كه او را به نمايشگاهي ببرد و نه رقيبي كه از هماوردي با او بهراسد و يا لذت ببرد . نه قهرمان جهان شدن را مي‌فهميد و نه عادي شدن قهرمان جهان بودن را . نمي‌دانست كه با اين حركتِ كاسپارف و حركتِ بعدي خوش ، رسانه‌ها تيتر خواهند زد كه ماشين در برابر انسان پيروز شد ؛ نمي‌دانست كه فردا سهام آي‌بي‌ام 5/2 درصد افزايش خواهد يافت . نمي‌دانست كه مديران اي‌بي‌ام تقاضاي كاسپارف را براي تكرار بازي در سال بعد نخواهند پذيرفت ، آن گونه كه كاسپارف تقاضاي آن‌ها را پس از بُرد سال قبل پذيرفته بود ؛ نمي‌دانست دام كدام است و وسوسه كدام ؟ و ...

 

يك ثانيه گذشت . دويست ميليون وضعيت را بررسي كرد . و يك ثانيه ديگر ، كافي بود که رسانه‌ها تيتر بزنند :

انسان در برابر ماشين باخت !

كاسپارف سرش را ميان دو دست گرفته بود . ناراحت نبود . فقط خسته بود . خسته‌تر از آن كه حتي تيپايي روانه ی متخصصان آي‌بي‌ام كه در محفظه زيرين ديپ‌بلو پنهان شده بودند و مي‌خنديدند ، حواله كند .

 

 منبع : ماهنامه شبکه ؛ نوشته ی هرمز پور رستمی  و تنظیم از غلامرضا خواجویی نژاد

Online Now