دانه های کوچک صداقت

ali__master
ali__master
Apr 12, 2014, 10:58 AM |
5


روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود تصمیم گرفتبرایخود جانشینی انتخاب کند.


پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه گیاهی داد از آنها خواست دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.

پینک یکی از این جوانان بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن به کار گیرد بنابر این با تمام جدیت تلاش کرد تا

دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنها را هم آزمایش کرد اما موفق نشد.

پینک حتی با کشاورزان دهکده اطراف شهر مشورت کرد ولی همه ی این کارها بی فایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد .

بالاخره روز موعود فرا رسید همه ی جوانها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.

پادشاه به همه ی گلدانها نگاه کرد وقتی نوبت به پینگ رسید پادشاه از او پرسید :پس گیاه تو کو؟پینگ ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد .

در این هنگام پادشاه دست پینگ را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد .همه ی جوانها اعتراض کردند .

پادشاه روی تخت نشست و گفت:این جوان درستکار ترین جوان شهر است .من قبلا همه ی دانه ها را در آب جوشانده بودم بنابراین هیچ یک از دانه ها نباید رشد میکردند.

پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهی نیاز دارند که با انها صادق باشد نه پادشاهی که برای رسیدن بهقدرت و حفظ ان به هر کار خلافی دست بزند.