شیخ پست فطرت

amirnew
amirnew
Feb 1, 2012, 7:58 AM |
1
مَردي قصد سفر کرد، دختر مجردي هم داشت

با خودش گفت دخترم رو ميبَرم نزد امين شهر و ميرم مسافرت و برميگردم.
دخترشو برد پيش شيخ و ماجرا را براش توضيح داد و شيخ هم قبول کرد و رفت.

... شب شد و دختر ديد شيخ بستر دختر رو بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که
بخوابه،دختر با زحمت تونست از دست شيخ فرار کنه،هوا خيلي سرد بود،
دختر بعد از فرار هيچ لباس گرمي بر تن نداشت.توي راه ديد که يه جمع دور آتيش
جمع شدن و دارند مشروب ميخورن و مست کردند،با خودش گفت اون شيخ بود
مي خواست باهام اون کارو کنه ؛ اينا که مست هستند جاي خود دارن
يکي از مست ها دختر و ديد و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه.

توي اين صحبت ها دختر از شدت خستگي و سرما از حال ميره و ميافته
يکي از مست ها ميره دختر و بغل ميکنه و مياره بغل آتيش تا گرم شه،
يه کم بعد که دختر بهوش مياد ميبينه که سالمُ و گرمه و اونا دارن کار خودشونو ميکنن،
اونجا بود که ميگه يه پيک هم واسه من بريز و ميخوره و اين شعر رو ميگه :

از قضا روزي اگر حاکم اين شهر شدم
خون صد شيخ به يک مست فدا خواهم کرد

ترک تسبيح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو ميخانه بنا خواهم کرد
تا نگويند که مستان ز خدا بي خبرند