لنا و عشق

amirnew
amirnew
Feb 1, 2012, 8:08 AM |
1

معلم پرسيد: عشق چيست؟
هيچ کس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.
 لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده  بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن. معلم اونو ديد و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟
لنا جواب سئوال معلم را با سئوال پاسخ داد: عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم
لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد.
و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم اون هم منو دوست داره، بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه  و دور از چشم بقيه به طوري که بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم. بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که يپتر منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل از اينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده. ما عاشق هم ديگه بوديم و از ته قلب همديگه رو دوست داشتيم. خيلي زود گرمي عشق را احساس کرديم ولي يپتر طاقت دوري نداشت بخاطر همين به من گفت ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم از اين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود.
اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن، بخاطر همين پدرم مي خواست يپتر رو کتک بزنه. ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم اوني که خيلي دوسستش دارم، مي زنه. رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد به پيتر اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه. من پيتر رو با دست به آن طرف پرت کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست.
 بعد از اين موضوع پيتر رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون روز به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رم و اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار.
 مواظب خودت باش
دوستدار تو : پيتر

لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: چه کسي؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد.
آري لناي داستان ما، به عهدش وفا کرد و رفت تا توي اون دنيا پيتر را ملاقات کنه.