انسان

blackcrow01
blackcrow01
Aug 20, 2014, 1:11 PM |
3


انسان تنها نشسته بود، با غم و اندوهی فراوان...

همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم. هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنیم.

انسان گفت: به من قدرت بینایی عمیق بدهید.

کرکس گفت: بینایی من مال تو!

انسان گفت: میخواهم نیرومند باشم.

پلنگ گفت: مانند من نیرومند خواهی شد.

انسان گفت: میخواهم اسرار زمین را بدانم.

مار گفت: نشانت خواهم داد.

سپس انسان پس از گرفتن همه ی این هدایا رفت.

آنگاه جغد به بقیه ی حیوانات گفت: انسان دیگر خیلی چیزها دارد و قادر است کارهای زیادی بکند. آنگاه من ترسیدم!

گوزن گفت: انسان به آنچه می خواست رسید، آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟جغد گفت: نه!

حفره ای در درون انسان دیدم...


اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن نیست، همان چیزی که او را غمگین خواهد ساخت...

حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا خواهد گفت: من دیگر چیزی ندارم که به تو بدهم، همه چیز تمام شده است.