یکی از داستانهایی که قبلنا نوشتم

kasparov1988
kasparov1988
Nov 2, 2010, 7:57 AM |
2

منتظر بودم، منتظر تاکسی بودم، نمیدونم چرا بعضی وقتا حس میکنم بعضی ادما خیلی اشنا هستن با این که اصلا ندیدمشون! ،، موهاش بلند بود ریش بلندی هم داشت بهش میخورد بالای هفتاد سالش باشه،،سلام کردم جوابمو نداد شاید گوشاش سنگین باشه دوباره سلام کردم بازم جواب نداد،،کنار من ایستاد انگارمنتظر تاکسی بود ، با سکوت چند لحظه ای گذشت،شروع به خندیدن کرد نمیدونم به چی میخندید ترسیدم یاد بوف کور هدایت افتادم نمی دونم چرا،وقتی می خندید شونه هاش میلرزید به طوری که مو به تن ادم راست میشد،به طرفم برگشت ،باز می خندید ، حس کردم چیزی تو بدنم فرو میره،خون دیدم خون...

 بعضی وقتا حس میکنم بعضی ادما خیلی اشنا هستن با این که اصلا ندیدمشون، دیدمش منتظر تاکسی بوداز کنارش رد شدم، براش متاسف بودم طرز عجیبی بهم نگاه میکرد، صبر کردم تا وقت مناسب برسه، که برای همیشه راحتش کنم، که دیگه نفهمه زندگی چقدر سخته که دیگه غم هاشو فراموش کنه دستی به موهای بلندم کشیدم ،سلام کرد ،جوابشو ندادم، دوباره سلام کرد باز جوابشو ندادم شاید احساس کرده گوشهام سنگینه خندم گرفت نمیدونم چرا شاید به خاطر کاری که میخواستم بکنم شاید از روی دیوونگی، ترسیده بود کاملا مشخص بود بلندتر خندیدم به طرفش برگشتم، چاقویی که داشتم از جیبم در اوردم،تو قلبش فرو کردم و بعد خون ...

 بعضی وقتا حس میکنم بعضی ادما خیلی اشنا هستن با این که اصلا ندیدمشون! 25 سالم شده ! دیدمشون منتظر تاکسی بودن، یکی شون هنوز پشت لبش سبز نشوده بود یکی شون موهای و ریش بلندی داشت به نظر میرسیدبالای هفتاد سال باشه، حرفی نمیزدند منتظر تاکسی بودن،منتظر بودم ، داشتم به کارم فکر میکردم که درسته یا نه تقصیر من نیست خودشون اینجوری انتخاب کردن ، پیرمرد میخندید بلندم میخندید به طرف اون برگشت، دیدم ، خون دیدم، چاقویی تو قلب  پسر دیدم ، دودل بودم ولی الان بهترین موقع بود رفتم جلو چاقویی که تو جیبم داشتم تو قلب پیرمرد فرو کردم ، داشتن به هم نگاه میکردند ، انگار تازه همدیگرو شناختن الان فهمیدن که ما 3 نفر یکی هستیم !!! خدا حافظ بچه گی من خداحافظ اینده من !تاکسی اومد سوار شدم مسیر من جاده جوونی کوچه موفقیت!!!