لطف خدا بيشتر از جرم ماست...؛

leaderI35
leaderI35
Jul 28, 2013, 1:37 PM |
0

 

اصلا چگونه تنگ مى شود آن رحمت گسترده تو بر گناهكارها. اى گسترده آمرزش و اى گشوده دست ها به محبت و رحمت. شرمنده از آنيم كه در روز مكافات اندر خور عفو تو نكرديم گناهى.؛

 

از زشتي ما با زيبايي خود درگذر


فتجاوز يا رب عن قبيح ما عندنا بجميل ما عندك، پس اكنون كه اين را يافته ايم و به اين شناخت ها رسيده ايم، از بدى هاى ما به وسيله خوبى هايى كه در نزد خود توست در گذر و از آنچه ما فساد به بار آورده ايم كفاره بده.؛


ارزش كار ما در مقابل داده هاي تو چيست؟
و ما قدر أعمالنا فى جنب نعمك؛ هيچ گاه كارهايى ما به اندازه داده هاى تو نبود، ولى هميشه بخشيدى، چگونه گناه هاى خويش را در برابر بخشش تو بزرگ بشماريم.؛


و كيف نستكثر أعمالنا نقابل بها كرمك بل كيف يضيق على المذنبين ما وسعهم من رحمتك يا واسع المغفره يا باسط اليدين بالرحمه؛ چگونه زياد بشماريم كارهایي را كه در برابر كرم تو مى آوريم ، اصلا چگونه تنگ مى شود آن رحمت گسترده تو بر گناهكارها.؛


گر براني نمي روم
فو عزتك با سيدى لو نهرتنى ما برحت من بابك؛ به عزت تو اى بزرگ من، كه اگر مرا از اين درگاه برانى يك گام برنمى دارم . آخر به كجا بروم؟ من از آن تنگناها آمده ام. آن وقت ها كه نمى دانستم، اگر مى گفتى برو، مى رفتم. مى رفتم تا مدركى بگيرم و عشقى بيابم و شهرتى و ثروتى و نان و آشى، اما حالا، حالا كه از آن همه تجربه به تو رسيده ام مگر مى توانم تو را از دست بدهم؟


مبين كه گاهى غفلتى و شورشى در من پا مى گيرد و من را از تو مى برد، من آن وقت كه آگاه مى شوم از تو دست نمى شويم و از التماس و تملق دست برنمى دارم. من براى هيچ ها به ناكس هاى دنيا التماس ها كرده ام در اين راه، براى آنهايى كه از روى من گذشتند، از تمام هستى و دارايى و وجودم گذشته ام و برايشان تملق ها داشته ام. منى كه براى آنها تملق گفته ام، از اين التماس چگونه مى گذرم و اين تملق را چگونه از دست مى دهم. من از تو نمى برم،؛


لمّا انتهى الىّ من المعرفه بجودك و كرمك؛ چون شناخت من در نهايت و پس از تجربه ها به تو رسيده و به وجود و كرامت تو راه برده، تو هرچه مى خواهى بكن، كه از اين هايى كه تا به حال مرا سوزانده اند، بيشتر نمى سوزانى.

؛
هركس را با هرچه و به هرگونه بخواهي عذاب مي كني


أنت الفاعل لما تشاء تعذب من تشاء بما تشاء كيف تشاء؛ تو هر كسى را كه بگيرى و به محاكمه بكشى محكوم كرده اى.؛


به عزت خودت قسم كه همه در برابر تو كوتاهيم و مقصريم. تعذب من تشاء؛ هر كسى كه را مى توانى عذاب كنى. بماتشاء آن هم به آن جرمى كه بخواهى؛ جون جرم ها بى حساب هستند و آنچه براى يك دسته بهشت مى سازد و قرب مى آورد، بالاترها را از قرب جدا مى كند و به عذاب مى كشد. آخر از همه كس، يك جور توقع نيست. كودكى كه تازه به مدرسه رفتن و تازه قلم به دست گرفته، وقتى آب بابا مى نويسد، آن هم به اندازه يك بيل و با پيچش ‍ يك مار، به او صد آفرين مى دهند، اما آنجا كه استاد مى شود و سال ها را پشت سر مى گذارد، اگر يك مقدار رنگ جوهرش كم و زياد باشد و يا يك ميلي متر كم و زياد رفته باشد، مردودش مي‌‌كنند.؛


تو هر كس را، چه راه رفته و چه در راه مانده را، مى توانى به محاكمه بكشى و مى توانى حتى با خوبى هايش و حسناتش محاكمه كنى و محكوم كنى و مى توانى به وسيله نيكى هايش عذاب دهى، آن هم كيف تشاء به هرگونه كه بخواهى، كه تو گاهى با نعمت ها عقوبت مى كنى.؛

نه عذاب تو يك چهره دارد، كه حتى در دادن ها شكل مى گيرد و نه رحمت تو يك رويه دارد، كه حتى در گرفتن ها و بريدن ها، جلوه مى كند.؛

لاتنازع فى ملكك ؛ هستى ملك توست. تو به آن ها مهربانى. تو محبت را آفريده اى، پس چگونه در ملك تو با تو نزاع مى كند و چگونه براى دفاع از آن ها كه تو دوستانش دارى و دوستى را در دلشان ريخته اى، در برابر تو به پا مى خيزند. آخر محبت اين وكيل هاى مدافع از كيست و از كجاست كه با تو نزاع كنند و با تو چانه بزنند؟


و لا تشارك في امرك؛ تو در مديريت و رهبري و در دستور شريكي نداري.؛
لاتضاد في حكمك؛ تو در حكم و قضاوت مخالفي نخواهي داشت.؛


و لا يعترض عليك؛ و بر تو اعتراضي در اين مديريت و تدبير نخواهد بود. كسي بر تو اعتراض ندارد. آخر اعتراض بايد با آگاهي و احاطه همراه باشد و شريك تو بايد از تو مدد نگرفته باشد و وكيل مدافع از كساني كه تو آنها را آفريدي، بايد مهرباني را از تو نگرفته باشد و محاكمه‌چي تو، بايد شناخت و آگهي‌اش به وسيله تو نباشد.؛
چون دنيا را عشرتكده مي دانيم رنج ها را نمي فهميم.؛


من مي‌گويم چرا آن را سوزاندي، چرا جانش را گرفتي و يا چرا اين را شكستي، چرا پدرش را بردي، گويا من به اين ها مهربان‌ترم و يا از اينها آگاه‌ترم، در حالي كه لك الخلق و الامر؛ آفرينش و فرماندهي از توست. تبارك الله رب العالمين.؛


ما اين دنيا را عشرتكده حساب مي‌كنيم و منزل خويش مي‌شناسيم و اين است كه رنج‌ها را نمي‌فهميم. ما داده‌ها را ملاك افتخار مي‌دانيم و اين است كه با داشتن‌ها سرخوشيم و با از دست داد‌ن‌ها سر به زيريم. ما با اين محدوديت و با اين ديد، مي‌خواهيم با او كه تمام هستي را در دست دارد، مباحثه كنيم و مي‌خواهيم در كلاس اول و در روز اول اين كلاس تمام اسرار فيزيك عالي را يك‌جا كشف كنيم و مي‌خواهيم با اين دست شَل، اين بارهاي سنگين را برداريم و معلوم است كه مي‌مانيم.؛


انسان با توجه به خودش و آنچه براي تربيت او شده مي‌تواند اين محدوديت را بفهمد و آن احاطه را بشناسد.آنچه تا ديروز عشق ما بود، امروز نفرت ماست و آنچه تا ديروز اميد ما بود امروز ترس ماست.؛
انسان با اين ديدار از خودش به كارهاي دقيق و نقشه‌هاي حساب شده او مي‌رسد كه چگونه او را پيش برده و در زمان حركت داده و در زمان ساخته است.؛
و اين است كه در اين جايگاه مي‌نشيند و پس از آن همه يأس و وحشت و پس از آن همه اميد و طلب به اين مرحله مي‌رسد كه هستي در دست توست و تو تنها مدير و كارگزار آن هستي؛ انت الفاعل لما تشاء؛ و بر تو هيچ اعتراضي نيست و بر تو هيچ نزاعي نيست. تو غنا و كرامتي و ما فقر و رذالت. ما از تو مي‌خواهيم در حالي كه اگر بدهي يا محروم كني بر تو اعتراضي نيست و با تو حرفي نيست..؛

دعاي ابوحمزه ثمالي