Ahmad ShamloOOo

Ahmad ShamloOOo

ShAaAaApi
ShAaAaApi
May 14, 2013, 8:31 AM |
6

قسمتی از سخنرانی احمد شاملو درباره شعر نو 

شعر، بی آنکه بدان توجهی داشته باشم در باطن من نطفه می بندد. بوجود می آید،

شکل می گیرد، می رسد و آنگاه چون میوه ی رسیده ای می افتد.

من هرگز به نوشتن چیزی " تصمیم " نمی گیرم، بلکه تنها احتیاج به نوشتن را احساس

می کنم، و این هنگامی است که شعر در من " رسیده " است.

اگر آن را در وزنی یافته باشم با وزن بر کاغذ می نویسم، وگر نه بی وزن.

همه ی حرف ها بر سر آن است که من ، میان خواننده و احساس خویش واسطه ایی

امین باشم.

 

 

(( شعری از شاملو برای همسرش آیدا )) 

شبانه

  





 


ميان خورشيدهای هميشه
زيبايی ی تو 
لنگری ست ــ 
خورشيدی که 
از سپيده دم همه ستاره گان 
بی نيازم می کند. 

نگاه ات 
شکست ستمگری ست ــ 
نگاهی که عريانی ی روح مرا 
از مهر 
جامه يی کرد 
بدان سان که کنون ام 
شب بی روزن هرگز 
چنان نمايد که کنايتی طنزآلود بوده است.

و چشمان ات با من گفتند
که فردا 
روز ديگری ست ــ 

آنک چشمانی که خميرمايه ی مهر است!
وينک مهر تو:
نبردافزاری 
تا با تقدير خويش پنجه درپنجه کنم. 

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگام ام گزيری نبود
چنين انگاشته بودم.

آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.

ميان آفتاب های هميشه
زيبايی ی تو 
لنگری ست ــ 
نگاه ات 
شکست ستمگری ست ــ 
و چشمان ات با من گفتند
که فردا
روز ديگری ست.

شهريور ۱۳۴۱