x
Chess - Play & Learn

Chess.com

FREE - In Google Play

FREE - in Win Phone Store

VIEW

عمود خیمه

shazde
Aug 20, 2013, 12:58 PM 0

عمود خیمه

تند بادی شروع به وزیدن کرد، همه متوجه چادر هایی شدند که در آن نزدیکی بنا شده بود. از نظرش گذشت کمی مقاومت کند تا شاید باد از وزش بیافتد، اما انگار خبری نبود. با خود اندیشید که به دنبال بقیه راه بیافتد و در نزدیک ترین چادر پناه بگیرد. از عقب جمعیت به راه افتاد. با تعجب مشاهده می کرد تنها یک نفر حق ورود به هر چادر را دارد، با خودش گفت:

"تو این وضعیت این دیگه چه برنامه ایه؟" نزدیک تر که شد متوجه شد روی هر چادر اسم یک نفر نوشته شده است، لبخندی زد گفت: "خوبه، ی جا هم که شده اسم افراد نوشتن تا بی نظمی نشه". خودش را جمع و جور کرد و با خیال راحت تری شروع به گشتن کرد. همین طور که به اطراف نگاه می کرد بعضی از چادرها نظرش را جلب کرد؛ بزرگ، روشن، و محکم ایستاده بودند، بعضی هم در باد در حال فرو ریختن بودند. از فکرش گذشت: " حالا نمی شد همه رو مثل هم محکم می بستند". بی خیال شد و به راهش ادامه داد.

اوضاع رفته رفته بدتر می شد و هنوز چادرش را پیدا نکرده بود. به اسم روی سر در چادرها که نگاه می کرد بعضی نام ها برایش آشنا بود ولی دقیقاً چیزی در خاطرش نبود، همین طور که چشمش به اسامی بود ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و به زمین افتاد.

با عصبانیت گفت: " لعنت به من، این دیگه چی بود".از روی زمین بلند شد و نشست. متوجه شد پایش به چوب بزرگی که روی زمین افتاده بود برخورد کرده، نای بلند شدن نداشت، نگاهی به اطراف کرد، دید چادر خاکی روی زمین افتاده، در حال نگاه کردن به چادر بود که متوجه شد اسم خودش روی چادر نوشته شده، جا خورد، " چرا روی زمین افتاده؟!ناگهان به خودش آمد، "یعنی این چادری بود که من بیچاره باید می رفتم؟!" 

بدنش یخ کرد، به سختی از جایش بلند شد، تصمیم گرفت چادر را سر پا کند، به سمت چوبی که زمین اش زده بود رفت اما هرچه سعی کرد نتوانست آن را بلند کند. دوباره امتحان کرد اما فایده ای نداشت. همین طور که در حال کلنجار رفتن با چوب بود به نظرش آمد نوشته ای روی آن حک شده است: " الصلاة عمود الدین ".

خشکش زد، چند قدم به عقب رفت، دستانش را روی سرش گذاشت، "اینجا کجاست؟!" چشمانش سیاهی رفت.

"ولی من... ولی من فکر نمی کردم..." به اطرافش نگاهی کرد تا شاید آشنایی ببیند، ولی کسی نبود.! "یعنی تنها شدم، بقیه کارهایی که انجام داده بودم چی شدن؟"

دوباره به یاد جمله حک شده بر روی چوب افتاد. لحظه لحظه کارهایی که انجام داده بود از نظرش می گذشت ولی عمودی نبود تا خیمه ای بپا کند. چشم هایش به دور دست خیره شد، طوفانی در حال نزدیک شدن بود...

 

" این وضعیت تا کی؟؟..."

Online Now