x
Chess - Play & Learn

Chess.com

FREE - In Google Play

FREE - in Win Phone Store

VIEW

اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله

shazde
Nov 11, 2013, 10:52 AM 0

شبنم

تا كه اكبر با رخي افروخته

خرمن آزادگان را سوخته

ماه رويش كرد از غيرت عرق

همچو شبنم صبحدم بر (گل ورق)

بر رخ افشان كرد زلف پر گره

لاله را پوشيده از سنبل زره

چون تو را او خواهد از من، (رونما)

(رونما) شو، ‌جانب او رو، نما

وقتي از داننده اي كردم سئوال

كه مرا آگه كن اي داناي حال

با همه سعيي كه در رفتن نمود

رجعت اكبر ز ميدان از چه بود ؟

اينكه مي گويند بود از بهر آب

شوق آب آورد، او را سوي باب

خود همي ديد اينكه طفلان، از عطش

هر يكي در گوشه اي در حال غش

تيغ زير دست و، زير پا ركاب

موج زن شطش به پيش او، ز آب

بايد او را روي كردن سوي شط

خويش را در شط برافكندن چو (بط)

گر در اين رازي است،‌ اي داناي راز

دامن اين راز را، مي كن فراز

گفت آمد العطش گويان ز راه

از ميان رزمگه در نزد شاه

 

كاي پدر جان از عطش افسرده ام

مي ندانم _ زنده ام يا مرده ام

اين عطش رمزيست عارف واقف است

سر حق است اين و عشق اش كاشف است

ديد شاه دين كه سلطان هدي است

اكبر خود را كه لبريز  از خداست

عشق پاكش را هواي سركشي است

آب و خاكش را هواي آتشي است

شورش صهباي عشق اش بر سر است

مستي اش از ديگران افزون تر است

اينك از مجلس جدائي مي كند

فاش دعوي خدائي مي كند

مغز برخود مي شكافد پوست را

فاش مي سازد حديث دوست را

محكمي در اصل او از فرع اوست

ليك عنوانش خلاف شرع اوست

پس سليمان بر دهانش بوسه داد

 

اندك اندك، خاتمش بر لب نهاد

 مهر، ‌آن لب هاي گوهر پاش كرد

تا نيارد سر حق را فاش كرد

هر كه را اسرار حق آميختند

مهر كردند و دهانش دوختند

نرگس اش سرمست در غارتگري

سوده مشك تر، به گلبرگ تري

آمد و افتاد از ره با شتاب

همچو طفل اشك بر دامان باب

كاي پدر جان همرهان بستند بار

مانده بار افتاده اندر رهگذار

هر يك از احباب سر خوش در قصور

وز طرب _ پيچان سر زلفين حور

آستين افشان، ز رفعت بر دو كون

قاسم و عبدالله و عباس و عون

(جام زن) با فوج كرّوبي همه

گام زن در سايه ي طوبي همه

از سپهرم غايت (دل تنگي) است

اسب اكبر را چه جاي لنگي است

دير شد هنگام رفتن اي پدر

رخصتي گر هست، باري زودتر

در جواب از تنگ شكّر، قند ريخت

شكّر از لبهاي (شكّر خند)‌ريخت

گفت كاي فرزند، مقبل آمدي

آفت جان، رهزن دل آمدي

راست بهر فتنه قامت كرده اي

وه كزين قامت قيامت كرده اي

نرگست با لاله در طنازي است

سنبلت با ارغوان در بازي است

از رخت، مست غرورم كرده اي

از مراد خويش دورم كرده اي

گه دلم پيش تو، گه درپيش اوست

رو كه در يك دل نمي گنجد دو دوست

همچو زلف خود پريشانم مساز

 

همچو چشم خود به قلب دل متاز

لن تنالو البر حتي تنفقوا

بعد از آن مما تحبون گفته او

نيست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهري بهر نثار

هر چه غير از اوست سد راه من

آن بت من، غيرت من _ بت شكن

جان رهين و دل اسير چهر توست

مانع راه محبت، مهر توست

آن حجاب از پيش چون دور افكني

من تو هستم در حقيقت، تو مني

 

(عمان ساماني)

Online Now