x
Chess - Play & Learn

Chess.com

FREE - In Google Play

FREE - in Win Phone Store

VIEW

خدايان يونان 3

Mana_M001
Jun 9, 2012, 2:54 PM 0

در عهد پيسيستراتوس، اسرار ديونوسوسي اهميت بيشتر يافت. ياكخوس خدا باديونوسوس يكي شد و پسر پرسفونه به شمار آمد. همچنين، افسانه ديونوسوس با افسانه دمتر آميخت. اين مناسك اسرارآميز، كه البته در جريان زمان دگرگون شد، پيامي ثابت داشت، و آن اين بود: پس از مرگ ميتوان به زندگي تازهاي رسيد، بر كنار از زندگي پرنكبت روي زمين و زندگي شبحوار زيرزمين. اين پيام تسلابخش در اسكندريه با معتقدات كهن مصري آميخت و به هنگام خود به مسيحيت انتقال يافت و اروپا را فرا گرفت.

در قرن هفتم، آيين رازورانه ديگري از مصر و تراكيا و تسالي به يونان آمد و بيش از اسرار الئوسيسي رواج گرفت. اين آيين، در عصر آرگونوتها، به وسيله اورفئوس پايه گذاري شد. اورفئوس از مردم تراكيا بود و، به قول ديودوروس، ((در فرهنگ و موسيقي و شعر، از همه مرداني كه ميشناسيم، فراتر رفت.)) اطلاعات ما درباره اورفئوس، هر چند كه از اساطير به دست آمده است، باز كمابيش ميرساند كه چنين شخصي وجود داشته است. مطابق اساطير، اورفئوس مردي ظريف و فكور و پرشور است. گاهي موسيقي مينوازد و گاهي در سلك كاهنان زاهد ديونوسوس در ميآيد. چنگ مينوازد و آواز ميخواند و، با ساز و آواز خود، چنان شوري بر ميانگيزد كه مردم او را يكي از خدايان ميدانند و پرستش ميكنند. درندگان صحرا از شنيدن آواز او سبعيت خود را از دست ميدهند و صخره‌ها و درختها از شنيدن نواي چنگ او از جاي خود ميجنبند و در پي او به راه ميافتند. با ائوروديكه زيبا زناشويي ميكند، و پس از مرگ نابهنگام همسر خويش، از اندوه به سر حد جنون ميرسد و در جستجوي او به عالم زيرزميني اموات ميرود. در آنجا، پرسفونه را مجذوب ميكند. پس، پرسفونه به او اجازه ميدهد كه ائوروديكه را با خود ببرد، بدين شرط كه در حين بازگشت و پيش از رسيدن به سطح زمين، بدو نظر نيفكند. اما اورفئوس كه شكيبايي ندارد، از بيم آنكه مبادا ائوروديكه به دنبال او نيايد، هنگامي كه به آخرين حايل بين خود و سطح زمين ميرسد، سر ميگرداند تا دلدار را ببيند. بر اثر نگاه او، ائوروديكه به عالم اموات عودت ميكند و او را تنها ميگذارد. زنان تراكيا چون از اورفئوس روي خوشي نميبينند، كينه او را به دل ميگيرند و در جشن ديونوسوس او را مثله ميكنند. زئوس، براي آنكه كفاره گناه زنان را داده باشد، چنگ اورفئوس را به عنوان يكي از منظومه‌هاي آسمان در فضا استقرار ميبخشد. اما مردم سر او را، كه هنور مترنم است، در غاري در لسبوس به خاك ميسپارند. گويند كه اين غار بعدها محل نزول وحي ميشود و كانون بلبلاني كه شيرينتر و لطيفتر از همه بلبلان جهان نغمه سرايي ميكنند.

سرودهاي مقدس فراواني به اورفئوس نسبت ميدهند، و دور نيست كه اين سخن درست باشد. از روايات متواتر يوناني بر ميآيد كه به دستور هيپارخوس، دانشمندي به نام اونوماكريتوس، حدود سال 520، اين سرودها را تنظيم كرد، همچنانكه منظومه‌هاي هومر در يك قرن پيش از آن تدوين شد. اين سرودها در قرن ششم، يا پيش از آن، رنگي قدسي يافتند و آيين رازورانهاي را كه بسته به شعاير ديونوسوس، ولي از لحاظ محتوا و شعاير و تاثر اخلاقي بسي برتر و عاليتر از آن بود، بنيان نهادند. اين آيين اصولا بر نمايشهاي آلام (رنج)، مرگ و رستاخيز ديونوسوس زاگرئوس و نيز رستاخيز همگي افراد آدمي، و پاداش و كيفر آن جهاني تكيه داشت. چون انسان از نسل تيتانهاست، و تيتانها ديونوسوس را كشتهاند، پس همه آدميان در ذات خود عنصري از شر دارند و، به قول مسيحيان، همه آلوده ((گناه نخستين)) ميباشند. ولي در عين حال، انسان بهرهاي از خدا دارد، زيرا اجداد انسان، يعني تيتانها، ديونوسوس خدا را خوردهاند. پيروان اورفئوس، در جشني، گاوي را به نشانه ديونوسوس ميكشتند و گوشت او را خام خام ميخوردند تا از وجود خدا بهرهاي بيابند.

مطابق الاهيات اورفئوسي، كه سخت به الاهيات مصريان قديم ميماند، روح، پس از مرگ به جهان زيرين ميرود تا مورد داوري و مكافات قرار گيرد. كاهنان، در مراسم ديني اورفئوس، مومنان را براي حضور در مجلس داوري آماده ميكنند. در اين داوري، روحي كه گناهكار شناخته شود بسختي به كيفر ميرسد و، به قولي، به عذاب جاويدان (دوزخ) گرفتار ميآيد. از بعضي سرودهاي اورفئوسي ميتوان نتيجه گرفت كه روح نه يك بار، بلكه بارها متولد ميشود، چندانكه از همه گناهان خود برهد و بتواند به ((جزيره خجستگان)) يعني بهشت راه يابد. بنابر بخشي ديگر از تعاليم اورفئوس، اگر كسي قبل از مرگ كفاره گناهان خود را بدهد، يا پس از مرگ او، دوستانش گناهان او را بخرند، كيفر او در زيرزمين پايان ميپذيرد. مفهوم خريد گناه، كه لوتر را سخت متنفر كرد، مورد انتقاد شديد افلاطون هم قرار گرفت. افلاطون گفته است: مدعيان فريبكار پيامبري، در خانه ثروتمندان را ميكوبند و به آنان تلقين ميكنند كه گناهان ايشان و پدرانشان با قرباني يا طلسم بخشوده ميشود ... سپس تودهاي بزرگ از كتابهاي موسايوس يا اورفئوس بيرون ميآورند ... و مطابق آنها مراسمي برپا ميدارند و نه تنها افراد، بلكه تمام شهرها را قانع ميكنند كه مردگان و زندگان ميتوانند با دادن كفاره و قرباني آمرزيده شوند. اينان چنين تشريفاتي را اسرار مينامند و ادعا ميكنند كه اينها سبب خلاصي مردم از رنجهاي دوزخ است و، اگر از آنها غفلت ورزيم، عذابي سخت به ما روي خواهد آورد.

با اينهمه، آيين اورفئوسي داراي جنبه‌هاي معنوي بود و سرانجام به فلسفه اخلاقي و رهبانيت مسيحي منتهي شد. بر اثر اين آيين، خدايان شهوي و سفاك اولمپي بتدريج رو به زوال نهادند عينا مانند زوال دستگاه خدايي يهوه در برابر شخصيت عيسي مسيح. شخصيت ظريف اورفئوس جاي زئوس را گرفت. از آن پس موضوع گناه و وجدان و پاكي روح و ناپاكي جسم، مردم يونان را به خود مشغول داشت، و مهمترين كار دين آن شد كه جسم را در برابر روح زبون كند و، بدين وسيله، روح را نجات دهد. پيروان اورفئوس دستگاه ديني و روش زندگي خاصي نداشتند. فقط لباس سفيد ميپوشيدند و از خوردن گوشت امتناع ميورزيدند و زهدي كه با زندگي سرخوش يوناني نميساخت از خود نشان ميدادند. در واقع، آيين اورفئوسي از جهاتي نوعي پيرايشگري بود، و در تصفيه دين و طرد خدايان اولمپي، موثر افتاد.

تاثير اين فرقه در يونان عميق و ممتد بود. شايد فيثاغورس و شاگردانش، در مورد محدوديت غذايي و طرز لباس پوشيدن و همچنين عقيده به تناسخ روح، از آن الهام گرفته باشند. بايد دانست كه كهنترين آثار مذهب اورفئوسي در جنوب ايتاليا به دست آمده است. افلاطون گرچه قسمت اعظم تعاليم اورفئوس را رد كرد، مفهوم تضاد جسم و روح و تكيه بر زهد و اميد به خلود را از او آموخت. رواقيان هم احتمالا تا اندازهاي مفهوم زهد و وحدت وجود را از پيروان اورفئوس گرفتند. در حوزه نوافلاطونيان اسكندريه، مجموعه بزرگي از نوشته‌هاي اورفئوسي وجود داشت و پايه فلسفه لاهوتي و عقايد رازورانه ايشان گشت. همچنين، اعتقاد پيروان فرقه اورفئوسي به دوزخ و برزخ و بهشت، تخالف روح و جسم، پسر خدا كه كشته و دوباره زاده ميشود، و خوردن گوشت و خون خدا، به طور مستقيم يا غير مستقيم، در مسيحيت رخنه كرد. از اين رو هنوز مفاهيم و مراسم بنيادي مذهب اورفئوسي در زندگي ما براي خود جايي دارند.

IV - عبادت

شيوه‌هاي عبادت يوناني هم مانند خدايان يوناني بسيار متنوع بود. يونانيان براي دفع شر خدايان زميني به عبادت آنان ميپرداختند، ولي خدايان آسماني را صميمانه پرستش ميكردند. هيچ يك از عبادات به كاهن احتياج نداشت; در خانواده، پدر نقش كاهن را داشت، و در دولت، حاكم اصلي. زندگي در يونان چندانكه گفتهاند ناسوتي نبود; دين در همه جا نقشي اساسي بازي ميكرد، و هر دولتي براي حفظ نظم اجتماعي و ثبات سياسي خود از كيش رسمي حمايت ميكرد. ليكن، برخلاف مصر و خاور نزديك كاهنان بر دولت تسلط داشتند، در يونان دولت كاهنان را زير سلطه خود داشت و رهبري مذهبي را عهده دار بود. كاهنان صرفا به وظايف كم اهميت در معابد رسيدگي ميكردند. اداره اموال معابد، يعني زمين و پول و بردگان، در دست ماموران دولت بود و آنها به حسابها رسيدگي ميكردند. كاهنان تربيت مخصوصي نميديدند. هر كس كه با شعاير و تشريفات ديني آشنا ميشد، ميتوانست كاهن شود. در بسياري از مناطق، افراد با پرداخت پولي به حكومت، بدين مقام ميرسيدند. كاهنان، صنفي مستقل و داراي سلسله مراتب به شمار نميرفتند. ميان كاهنان معبدها يا شهرها معمولا رابطهاي وجود نداشت. در يونان، كليسا و ديانت تعصبآميز و خشكه مذهبي وجود نداشت; معني دينداري صرفا شركت در مراسم رسمي بود، نه اعتقاد به عقايدي خاص. مردم در عقايد خويش آزادي داشتند، مشروط بر اينكه علنا منكر خداي شهر نشوند و حرمت آنها را نگاه دارند. عملا، دين با دولت يكي بود.

اجاق خانه، مانند آتشدان بزرگ شهر كه در ميدان عمومي قرار داشت، محل عبادت بود. معابد و غارها و شكافهاي زمين، كه مسكن خدايان زميني محسوب ميشدند، براي عبادت به كار ميرفتند. يونانيان حريم معابد را مقدس ميشمردند و بدان تجاوز نميكردند. در آنجا مومنان گرد ميآمدند، و تمام فراريان، حتي اگر مرتكب جنايتي خطير هم شده بودند، ميتوانستند در امان باشند. يونانيان معبد را خانه خدايان ميشمردند، نه عبادت كنندگان. تنديس خدايان در معبد قرار داشت، و در برابر اين تنديسها، آتش جاويدان شعله ميكشيد. بسياري از مردم، تنديس خدا را خود خدا ميدانستند و، از اين رو، در شستن و پوشانيدن و رعايت حال آن اهتمام ميورزيدند. هنگامي كه خدا در تحقق خواسته‌هاي آنها اهمال ميورزيد، او را سرزنش ميكردند و بسا از سر سادگي چنين ميپنداشتند كه تنديسهاي خدايان عرق ميريزند و ميگريند و چشمان خود را ميبندند. كاهنان، تاريخ و شرح اعياد خداي اصلي معبد و سوابق خدا و حوادث مهم شهر را ثبت ميكردند; اين كار مبدا و اولين شكل تاريخنگاري در يونان شد.

مراسم شامل راه اندازي دسته، سرود، قرباني، دعا و گاهي غذاي مقدس بود. گاهي جادوگران يا بازيگران نمايشي ميدادند. عناصر اصلي مراسم ديني متعلق به گذشته‌هاي دور بود. سرودها و دعاها همه در كتابي مقدس ثبت شده بودند، و خانواده‌ها و حكومتها در نگاهداري و رعايت آن كتاب ميكوشيدند و هر گونه تغيير در مطالب آن را ناپسند و مايه خشم خدايان ميدانستند. پس، زبان ديني از زبان زنده دور شد. به مرور زمان، مردم معني كلماتي را كه به زبان ميآوردند نميفهميدند، ولي جذبه كلمات كهنه نيازي به فهيمدن نداشت. اكثرا، مردم حتي علت و حكمت بسياري از مراسم ديني را فراموش كردند، و كاهنان، براي تشريح و تفهيم آن مراسم، اساطير جديدي ابداع ميكردند. اسطوره و كيش ميتوانست متغير باشد، ولي مراسم تغيير نميكرد. موسيقي در تمام مراحل يكي از عناصر اصلي عبادت بود. مراسم مذهبي بدون موسيقي دچار اشكال ميشد; مذهب و موسيقي دست در دست هم پيش رفتند. شعر نيز، كه بعدا به وسيله آرخيلوخوس و آناكرئون و ساپفو و ديگران تعالي يافت، از معابد برخاست.

مومنان، در جريان عبادت، خود را به مذبح كه در جلو معبد قرار داشت ميرساندند و به وسيله قرباني و دعا از خشم خدا ايمني مييافتند و او را به ياري ميطلبيدند. هر چيز نفيس، مثلا مجسمه و تصوير و ظرف و ميز و جامه و سلاح، را به خدايان تقديم ميكردند; اگر خدايان از اين هدايا بهرهاي نميبردند، كاهنان از آنها سود ميجستند. لشكريان، قسمتي از غنايم خود را به آستان خدايان عرضه ميداشتند، چنانكه گزنوفون چون با ارتش ده هزار نفري خود به يونان بازگشت، چنين كرد. گذشته از ميوه باغها و دامها، افراد انساني نيز، در مواردي جزو هدايا بودند، چنانكه آگاممنون دختر خود ايفيگنيا، و اخليس ده تن از جوانان تروا را به خاطر دوستش پاتروكلوس قرباني كرد. در قبرس و لئوكاس، براي شادي آپولون، انسانها را از صخره‌ها فرو ميافكندند. در خيوس و تندوس، با قرباني كردن انسان، رضايت ديونوسوس را ميجستند. گفتهاند كه تميستوكلس گروهي از اسيران ايراني را در جنگ سالاميس قرباني كرد. اسپارتيان در عيد آرتميس، در حضور مردم، جوانان را تازيانه ميزدند، چندانكه برخي از آنان ميمردند. در آركاديا، تا قرن دوم ميلادي به زئوس قرباني انسان تقديم ميداشتند. هنگام شيوع بيماريهاي خطرناك در ماساليا، يكي از بينوايان شهر را جامه متبرك ميپوشاندند و از بيت المال اطعام ميكردند و سپس او را با شاخه‌هاي مقدس ميآراستند و از بالاي صخرهاي به زير ميانداختند، به اين گمان كه عمل آنان باعث بخشوده شدن گناهان شهر و دفع بيماري ميشود. بر همين شيوه، آتنيان، در موقع خشكسالي و شيوع طاعون و امراض ديگر، يك يا چند نفر از افراد بشر را به قربانگاه ميبردند. اين رويداد هر ساله در جشنواره تارگليا تكرار ميشد. بازگذشت زمان، موضوع قرباني كردن بشر محدودتر شد، و تنها مجرمان محكوم به اعدام را، پس از آنكه با شراب فراوان مست ميشدند، قرباني ميكردند. بعدا حيوانات جاي انسان را گرفتند.

پلوپيداس، سردار بئوسي، در شب قبل از جنگ لئوكترا (371 ق‌م) به خواب ديد كه اگر انساني را قرباني كند، پيروز ميشود. اما برخي از مشاورانش اعتراض كردند و گفتند: ((اين رفتار وحشيانه و ناپسند نميتواند مورد رضايت موجودات آسماني قرار گيرد. فرمانرواي زمين، پدر خدايان و همه خلق است و با ستمكاران كاري ندارد.اعتقاد به خدايان و نيروهايي كه از كشتن و قرباني كردن آدميان شاد ميشوند، از بيخردي است.)) قرباني كردن حيوان به جاي انسان يكي از پيروزيهاي تمدن انساني است. در يونان، گاو و گوسفند و خوك بيش از جانوران ديگر براي قرباني به كار ميرفتند. سپاهيان، قبل از آغاز جنگ، براي پيروزي خود، قربانيهاي متعدد به خدايان عرضه ميداشتند. در آتن، براي تبرك محل مجالس عمومي، خوكي قرباني ميكردند. ولي نكته مهم اين بود كه فقط استخوان و پيه قرباني را به خدايان ميدادند، باقي را كاهنان و نيايشگران مصرف ميكردند. گفتهاند كه پرومته گوشت قرباني را در پوست آن قرار داد و استخوانهاي آن را نيز در چربي پيچيد. آنگاه از زئوس خواست كه هر كدام را بهتر ميداند برگزيند. زئوس با هر دو دست چربي را برگزيد، و چون احساس كرد كه فريب خورده است، سخت خشمناك شد، اما ديگر چارهاي جز قبول پيه و استخوان نداشت. با اينهمه، يونانيان، هنگامي كه براي خدايان زميني به قرباني ميپرداختند، چيزي براي خود بر نميداشتند، بلكه لاشه قرباني را در محلي عمومي ميسوزانيدند و خاكستر ميكردند. علت اين بود كه از خدايان زيرزميني بسيار بيمناك بودند و نميخواستند با آنها همسفره شوند! قرباني براي اولمپي از روي ترس يا براي كفاره گناهان نبود; معتبد بودند كه با قرباني كردن، خدايان را به مهماني ميخوانند و از حضور آنها لذت ميبرند و، به بركت نيروي آنها، به نيروي خود ميافزايند. به همين دليل، شراب را هم نخست روي قرباني و سپس در پياله‌هاي خود ميريختند و وانمود ميكردند كه خدايان با آنان شراب نوشيدهاند. اعتقاد مردم به اهميت همسفرگي در ايجاد دوستي، از اينجا ناشي شد.

قرباني كردن حيوانات، تا رواج مسيحيت، در يونان دوام آورد، سپس جاي خود را به مراسم رمزي دين مسيح داد. در هر حال، تبديل قربانيها به دعا از كارهاي نيك پايه گذاران اديان جديد است. اينان به انسان، كه در هر قدم با مصايب مواجه است، آموختند كه با نيايش ميتواند خود را تسلا و اميد بخشد.

V - خرافات

يونانيان كه بين دو قطب خدايان زميني و خدايان آسماني در نوسان بودند، به هزاران خرافه بستگي داشتند. مردم ساده دل كه دين يوناني را پر از وحشت ميديدند، براي دلخوش كردن خود، محتاج خرافات بودند. داستانهايي مانند برخاستن تسئوس از ميان مردگان براي نبرد در ماراتون، يا تبديل آب به شراب به وسيله ديونوسوس از اينجا پديد آمد. ظهور اين داستانها، كه در همه جوامع وجود دارد، امري متعارف و قابل چشمپوشي است. مردم در پرتو اين گونه داستانها، تاريكيهاي زندگي خود را در پرتو تخيلات خود از بين ميبرند و مثلا چنين ميپندارند كه با نقل استخوانهاي تسئوس به آتن يا نقل استخوانهاي اورستس از تگئا به اسپارت، زندگي بر وفق مراد ميشود. حكومتها هم براي تثبيت قدرت خود، اعتقاد به كرامات و معجزات را رواج ميدادند. به عقيده يونانيان، ارواح و شياطين پيوسته ميكوشيدند تا در قالب انسانها رشد كنند. پس، هر فرد يوناني ميبايست پيوسته از شياطين بپرهيزد و براي راندن آنها به جادوگري متوسل شود.

اين قبيل خرافات مقدمه علوم طبيعي به شمار ميروند، و مخصوصا پيشاهنگ ميكروبشناسي كنوني هستند. به گمان يونانيان، ((كرس)) يا خرده ديو چون در بدن كسي رخنه كند، باعث بيماري و حتي مرگ ميشود. اگر كسي بيماري را لمس كند، پليدي بيمار به درون او راه مييابد. در اين صورت، مردگان پليد و در خور پرهيزند. نزديك در خانهاي كه كسي در آن مرده بود، ظرفي پر از آب ميگذاشتند تا كساني كه از آن خانه بيرون ميآيند از آن آب به خود بپاشند و بدين وسيله روح مرده را از خود برانند. بر اثر اين تصور، مردم همواره از بيم ارواح دغدغه داشتند. آميزش مرد و زن، مانند قتل نفس و ولادت كودك، موجب ناپاكي ميشد، و كودك نوزاد نيز نجس به حساب ميآمد. درباره جنون ميگفتند كه روحي غريب در پيكر ديوانه حلول كرده و او را از خود بيخود كرده است. براي دفع پليديها وسايل گوناگون به كار ميبردند. گاهي خانه‌ها و معابد و لشكرگاه‌ها و حتي تمام يك شهر را به وسيله آب و دود تطهير ميكردند. ظرفي از آب پاكيزه نزديك در ورودي معبدها قرار ميدادند تا كساني كه به عزم عبادت بدانجا ميآيند، به بركت آب، طاهر شوند. كاهنان با اصول تطهير آشنا بودند و ميتوانستند ارواح شرير را به وسيله نواختن ضربهاي بر يك ظرف مفرغي و خواندن دعا، يا جادوگري، از بدن اشخاص بيرون رانند، و حتي كسي را كه بر اثر قتل پليد شده است، طهارت بخشند. در اين گونه موارد، توبه ضرورت نداشت، و كسي كه ميخواست پاك شود، فقط ميبايست شيطان يا ديو شريري را كه در او رسوخ كرده است، از خود براند. دين را اساسا وسيله مناسبي براي دفع ارواح ميدانستند و به جنبه اخلاقي آن چندان توجهي نداشتند. اما اجتناب از محرمات و لزوم تطهير مكرر، يونانيان را عملا به نوعي صفاي ديني يا پيرايشگري ميكشانيد. از مطالعه آثار پينداروس و اشيل بر ميآيد كه، برخلاف مشهور، احساس گناه و ناراحتي وجدان براي يونانيان اهميت داشته است. تئوفراستوس، جانشين فلسفي ارسطو، در كتاب ((شمايل)) خود برخي از آنها را ذكر كرده است، پابند بودند: ظاهرا اعتقاد به خرافات، نوعي ترس است در برابر قدرتهاي آسماني. ... خرافه پرست بايد، در آغاز روز، با آب ((نه چشمه)) خويشتن را بشويد و يك شاخه از برگ بو، كه در معبدي روييده باشد، در دهان بگذارد. اگر در سر راه به گربهاي برخورد، يا سه سنگ در راه ميافكند يا چندان در راه ميايستد تا كسي فرا رسد و پيش از او بگذرد. اگر ماري سرخ رنگ در خانه خويش ببيند از ديونوسوس ياري ميجويد، و اگر آن مار از نوع مارهاي مقدس باشد، فورا در همان نقطه حرمي براي آن ميسازد. سنگهاي همواري را كه در چهارراه‌ها ميگذارند با روغن تدهين ميكند و، پس از زانو زدن و دعا خواندن، به راه خود ميرود. هنگامي كه موش انبان غذاي او را بجود، نزد جادوگر ميرود و از او چاره ميجويد. اگر به او بگويند كه بايد انبان را براي تعمير نزد پاره دوز ببرد، از اين كار روي برمي تابد و به جاي آن، به مراسمي كه براي دفع شر به عمل ميآورند متوسل ميشود. ... اگر ديوانه يا مردي مصروع ببيند، بر خود ميلرزد و بر سينهاش آب دهان مياندازد.

يونانيان ساده دل به انواع گوناگون ديو باور داشتند و اين باور را به كودكان خود تلقين ميكردند. چه بسا كه مردم يك شهر حادثهاي مانند توليد يك انسان يا حيوان عجيب الخلقه را به فال بد ميگرفتند و دست از كار خود ميكشيدند. ايام را به سعد و نحس تقسيم ميكردند، و در ايام نحس عروسي نميكردند، محكمه تشكيل نميدادند، و به هيچ كار مهمي دست نميزدند. يك عطسه يا لغزش مختصر سبب انصراف آنان از كاري كه در پيش داشتند ميشد. يك كسوف يا خسوف جزئي حركت لشكرها را متوقف و آتش جنگ را موقتا خاموش ميكرد. براي بعضي از مردم نيروي عجيبي قايل ميشدند و ميگفتند كه اينان ميتوانند هر كه را بخواهند، دچار مصيبت كنند. خشم پدر و نوميدي گدا سبب لعن و نفرين ميشد، و مردم از لعن و نفرين سخت ميترسيدند. جادوگري رواج داشت. به گمان ساده دلان، جادوگران ميتوانستند نيروي تناسل را بيفزايند، يا برعكس، مرد يا زني را كاملا عقيم كنند. اين موهومات سبب شد كه افلاطون، در كتاب ((نواميس))، جادوگري را مستحق كيفر داند. سحر و جادو از ابداعات متاخر نيست، بلكه سابقهاي كهن دارد. ((مديا)) اثر اوريپيد و ((سيمايتا)) اثر تئوكريتوس از وجود جادوگران خالي نيستند، و اين ميرساند كه موهومپرستي يكي از نيرومندترين پديده‌هاي تاريخ بشر است و در همه مراحل تمدن، بدون اندك تغييري، دوام آورده است.

VI - وخشها (غيبگويان)

يونانيان، كه در جهاني پر از نيروهاي لاهوتي و غيرطبيعي زندگاني ميكردند، چنين ميپنداشتند كه حوادث زندگي بستگي به اراده شياطين و ارواح و خدايان دارد. پس، براي آگاهي از اراده خدايان و شياطين و ارواح، به غيبگويان، ستاره شماران، خوابگزاران، وخشها، و غيره متوسل ميشدند و درباره زندگي خود با آنان مشورت ميكردند. گاهي ستاره شماران و غيبگويان حرفهاي به خدمت خاندانها و ارتشها و دولتها در ميآمدند. نيكياس، پيش از آنكه به سيسيل لشكركشي كند، گروهي از فا?

Online Now