The Seventh Seal

The Seventh Seal

Kiarash_tab
Kiarash_tab
Feb 10, 2015, 4:02 PM |
4

 

مي خواهم تا جايي كه بشود صادقانه اعتراف كنم......

اما قلبم خاليست

خلاء مانند يك آيينه است

چهره خودم را در آن مي بينم

و نفرت و وحشت به همه وجودم سرايت مي كند

 

چون نسبت به مردم بي قيدم

حالا تو دنياي ارواح زندگي مي كنم

و اسير روياها و خيالها هستم

غير قابل تصور است كه انسان بتواند

با احساسش خدا را درك كند

 

چرا خدا خودش را در هاله نيمه مه آلود نويدها

و معجزه هاي نامرئي

مخفي كرده است ؟

ما چطور مي توانيم به مؤمنان اعتقاد داشته باشيم

در حاليكه خودمان ايماني نداريم ؟

 

چه خواهد گذشت به ما كه مي خواهيم ايمان داشته باشيم

ولي نمي توانيم ؟

چه بر سرشان مي آيد ، آنهايي كه

نه مي خواهند ايمان داشته باشند و نه مي توانند ؟

 

چرا نمي توانم خداوند را در درونم نابود كنم ؟

چرا با وجودي كه هنوز نفرينش مي كنم

در وجودم زندگي مي كند ؟

 

مي خواهم از قلبم بيرونش كنم

اما او با اين واقعيت ساختگي باقيمانده است

از چنگش خلاصي ندارم

مي خواهم اطمينان داشته باشم نه اعتقاد و نه حدسيات

مي خواهم كه خداوند دستش را به طرف من دراز كند

از چهره اش پرده بردارد و با من حرف بزند

اما او سكوت مي كند

از دل ظلمات صدايش مي زنم

و گاه احساس مي كنم كسي آنجا نيست

شايد واقعا هم آنجا كسي نباشد

پس زندگي ، دلهره بي حاصلي است

هيچكس نمي تواند به مرگ چشم بدوزد و

زندگي كند

بيشتر انسانها نه به مرگ فكر مي كنند و نه به نيستي

اما روزي مي رسد كه آدمها به آخر راهشان مي رسند

و توي ظلمات نگاه مي كنند

 

... بله ، در آن روز

مي فهمم

 

ما بايد از نفرتمان تصويري بسازيم

و اسمش را خدا بگذاريم

 

امروز صبح مرگ به سراغم آمد

با هم شطرنج بازي كرديم

اين مهلت به من امكان مي دهد

تا كار خيلي مهمي را به آخر برسانم

زندگي من تا كنون هيچ بوده است

 

يك هيچي سرگردان ، گذران و گويا

مي دانم كه بيشتر مردم اينطوري  هستند

با اين حال مي خواهم از اين مهلت

.....براي رسيدن به هدف با ارزشي استفاده كنم