مست و هوشیار

مست و هوشیار

postman2000
postman2000
Mar 11, 2015, 6:55 AM |
3

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت     مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی      گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه قاضی برم     گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آنجا رویم     گفت والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب     گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وانهان     گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم     گفت پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت آگه نیستی که از سر افتاده است کلاه     گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیارخوردی زان چنین افتان و خیزان می روی     گفت ای بیهوده گویی حرف کم و بسیار نیست

     

 گفت باید حد زد هشیار مردم مست را     گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست